نه از خودت تعريف کن و نه بدگويی.اگر از خودت
تعريف کنی قبول نمیکنند و اگر بدگويی کنی بيش از آنچه اظهار داشتی تو را بد
خواهند پنداشت.
کنفوسيوس
نوشته شده توسط امید جلالی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) یکی از برجسته ترین شاعران معاصر ایران است که از سال١٣٢۵، سال انتشار نخستین مجموعۀ اشعارش، تا به امروز در عرصۀ شعر معاصر حضوری چشمگیر و مستمر داشته است.
بسیاری از شیفتگان غزل فارسی بر این باورند که غزل های ابتهاج شمیم غزلهای حافظ شیراز وشور وحال غزل های مولوی را دارد. البته هوشنگ ابتهاج درعرصۀ شعر نیمائی نیز صاحب آثاری ماندنی است. ترانه سرائی و آفرینش شماری از ترانه های ماندگار موسیقی ایرانی از دیگر برگ های کارنامۀ پر برگ وبار این شاعر برجسته است. "حافظ به سعی سایه" –تصحیحی از دیوان خواجۀ شیراز- که حاصل ده ها سال پژوهش و همدلی و همصحبتی با خواجۀ شیراز است از دیگر کارهای ماندگار این شاعر است.
هوشنگ ابتهاج دارای شناختی عمیق از موسیقی ایرانی است و از سال ١٣٥٠تا ١٣٥٦ سرپرست واحد موسیقی رادیو و مدیر برنامه های گلهای تازه وگلچین هفته و بالاخره از پایه گذاران گروه موسیقی چاووش است.رنگ و بوی گوشه های موسیقی اصیل ایرانی درگوشه گوشه ی اشعارش هویداست. چراغ عمر پر برکتش همچنان روشنی بخش دلهای بیدار باد
نوشته شده توسط امید جلالی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 2:27 موضوع | لینک ثابت
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام ، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
فریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
نوشته شده توسط امید جلالی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 2:18 موضوع شعر | لینک ثابت
ارغوان
ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آن چه مي بينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي ميماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اين جا زنداني است.
هرچه با من اين جاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد.
ارغوان !
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
واين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزايد
ارغوان!
پنجه خونين زمين!
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي براين دره غم ميگذرند؟
ارغوان !
خوشه ی خون!
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه می آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه ! بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.
ارغوان !
بيرق گلگون بهار !
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان!
شاخه همخون جدا مانده من!
نوشته شده توسط امید جلالی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 2:9 موضوع شعر | لینک ثابت
عده ای نا آگاه نماد فروهر را نماد (اهورامزدا) خداوند خطاب میکنند . ایرانیان هیچ گاه از خداوند پیکره و بت نساخته و همیشه به یکتا پرستی مشهورو معروف بودند و هستند.
نياكان ما از چند هزار سال پيش دريافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده كه پويندگي و بالندگي انسان از كوشش و جوشش آنهاست.
فروهر از دو واژهي “فره” به معني جلو، پيش و “وهر” يا ورتي به معني برنده و كشنده درست شده است و شايد بتوان گفت از نظر زندگي، فروهر بزرگترين و باارزشترين جزء وجود انسان است ، چون پرتوي از هستي بيپايان اهورامزداست كه انسان را بهسوي رسايي رهنما ميشود و وظيفهي پيشبري و فرابري، براي انسان به برترين پايهي هستي را داراست. و پس از مرگ با همان پاكي و درستي به اصل خود (اهورامزدا) ميپيوندد.
امروزه اين نگاره بين زرتشتيان بهعنوان نشانوارهي دين زرتشتي بهكار ميرود. اين نگاره، گذشتهي چندين هزارساله داشته و شبيه آن در جاهاي ديگر و نزد قومهاي ديگري ديده شده است ولي شكل كنوني آن در كتيبههاي هخامنشي بالاي سر پادشاهان ديده ميشود.
تصوير فروهر
هر پارهاي از نگارهي فروهر يادآور اهميت و مسوليت فروهر در زندگي است:
1- سر: سر فروهر بهصورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن بهياد آوريم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي ميكند.
2- دستها: دستهاي فروهر بهطرف بالاست بهخاطر آنكه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم. در دست فروهر حلقهاي وجود دارد كه آنرا نشانه احترام به عهد و پيمان ميدانند.
3- بالها : بالهاي فروهر باز است. چون با ديدن بالهاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد ميآورد كه فروهر او را بهسوي پيشرفت و سربلندي راهنمايي ميكند.
همچنين هر بال خود داراي سه بخش است كه نشانهي انديشهنيك، گفتار نيك و كردار نيك بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه ميشويم كه هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني بهوسيلهي انديشه و گفتار و كردار نيك انجام شود.
4- دايره ميان شكل: دايره خطي است منحني كه از هر نقطهي آن شروع كنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد. منظور از اين دايره در ميان فروهر، نشاندادن روزگار بيپايان است. به اين معني كه هر عمل و كرداري كه در اين زندگي (روي دايره) صورت گيرد نتيجهي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد). و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.
5- دامن : دامن فروهر از سه قسمت بهوجود آمده كه نشانهي انديشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهدهي اين سه بخش درمييابيم كه همواره بايد انديشه و گفتار و كردار بد را به زير افكنده، پست و زبون سازيم. (همانطور كه دامن در زير قرار دارد)
6- دو رشته آويخته : اين دو رشته نشانهي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگرهمينو (مينوي بد) است كه هميشه ممكن است در انديشهي انسان ظاهر شوند . وظيفهي هر زرتشتي اين است كه خوبي را در انديشهي خود قرار داده و بدي را از آن دور كند (نيك بينديشد).
نويسنده : آرش ایزدمهر
نوشته شده توسط امید جلالی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 11:11 موضوع ایران باستان من | لینک ثابت
بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد
چندین وفا که کرد چون من در هوای تو
وانگه به بوی زلف چندین جفا که برد
بگریست چشم عقل بر احوال زار من
جز آه من به گوش این ماجرا ک ه برد
گفتم لب تو را که دل من ت و برده ای
گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد
سودا مپز که آتش غم در دل تو نیست
ما را غم تو برد به سودا ت و را که برد
توفیق عشق روی توگنجی ست تاکه یافت
باز اتفاق وصل تو گویی است تا که برد
سعدی نه مرد بازی سطرنج عشق توست
دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد
نوشته شده توسط امید جلالی در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 12:34 موضوع شعر | لینک ثابت
باز دلم بهانه ی روی تو را گرفته است
باز نشان خانه و کوی تو را گرفته است
باز هوای دیدنت شعله به جان من زده
باز به خاکستر جان سوی تو را گرفته است
نوشته شده توسط امید جلالی در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت
(۱)
اين قاعده بازي است :
يا تو مي ماني يا من
اما پيش از تو بگذار بگويم :
مهره ي سوخته منم .
(۲)
قاعده ي ديگر اين است :
نه تو مي ماني نه من
بي نقاب اگر بازي كنند همه
به گمانم
دود مهره هاي سوخته
جهان را دوباره خواهد ساخت .
(۳)
بازي پيچيده اي نيست زندگي
پدرم مي گفت :
- خيلي ساده است
اولش هيچ
آخرش هيچ –
او اين بازي ساده را عاقبت
ته يك چاه باخت .
(۴)
هابيل يك مهره ي سوخته بود
آن سنگ خونين هم
آن كلاغ گوركن هم
من هم كه ديدم و لب فرو بستم .
(۵)
من و تو حيرت زده جا مانديم
نه شاه بوديم
نه بي بي
نه حتا سرباز
گناه ما نبود
چنان كه بايد بُر نخورده بوديم .
(۶)
چه بازي پوچي ...
امروز من باختم
فردا تو مي بازي
برگ ِ برنده سهم كيست؟
(۷)
خشت يا گشنيز
يا آس ِ نحس
چه فرقي دارد ؟
وقتي دل ِ تک گم شده است ؟
نوشته شده توسط امید جلالی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 18:47 موضوع شعر | لینک ثابت
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم
برگزیده از وبلاگ :ساده غزل
http://sadehghazal.persianblog.ir
نوشته شده توسط امید جلالی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق
http://www.rooderavan.persianblog.ir
نوشته شده توسط امید جلالی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY